لطیفه ها و حکایت ها(1)

حکایت اول: «نادانی»

مردکی را چشم درد خاست، پیش بیطار رفت که دوا کن. بیطار از آنچه در چشم چارپای می کند، در دیده او کشید و کور شد. حکومت به داور بردند. گفت: «برو، هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی، پیش بیطار نرفتی!»

در تحلیل این حکایت باید گفت: نادانی، از بدترین دردها و بزرگ ترین بدبختی هاست که گریبان گیر عده ای از انسان هاست. افراد نادان، از نظر فکری و درک و پذیرش حقایق، در سطح انسان های عادی و فهمیده نیستند. قدرت تشخیص عقلی آنان در مقایسه با دیگر استعدادهایشان ضعیف تر وکندتر است. از این رو، این گونه افراد معمولاً مسبب گرفتاری های فردی و اجتماعی بسیاری می شوند.

در حکایتی که بیان شد، فرد نادانی برای معالجه چشم درد خود، به جای مراجعه به چشم پزشک، به پیش دام پزشک می رود و او نیز از روی نادانی، از داروی دام ها به چشمان او می کشد و او را از نعمت بینایی محروم می سازد. فرد نادان شکایت و دادخواهی پیش قاضی می برد، ولی قاضی حکم به مقصر بودن خود او می دهد. در واقع، او را متهم به ندانم کاری هایش می کند و عذاب جسمی اش را نتیجه نادانی خود او می داند. زیرا اگر از عقل سلیم بهره مند بود، برای درمان بیماری خود، به پزشک مراجعه می کرد، نه به دام پزشک.

چنان که امام علی علیه السلام فرموده است:

«عاقل کسی است که هر چیزی را به جای خود می نهد».

آری، عاقل هر کاری اعم از: غم و شادی، خیر و شر، دوستی و دشمنی، نرمش و خشونت، محبت و شدت، عبادت و تفریح و... را با دقت و اندیشه کافی در جای خود انجام می دهد. ولی نادان نمی داند کیست؟ کجاست؟ به کجا می رود؟ و چه کاری باید بکند.

به همین سبب، سخنی می گوید که نباید بگوید؛ کاری می کند که نباید بکند؛ قصد نیکی می کند، بدی می شود؛ می خواهد خوشحال کند، ناراحتی پیش می آورد، می خواهد به دین خدمت کند، آبروی آن را می برد؛ می خواهد صلح و صفا ایجاد کند، به آتش اختلاف دامن می زند. خلاصه، در هر زمینه آسیب و خرابکاری اش بیش از سودمندی و اصلاحش است. مولا علی علیه السلام در وصف شخص نادان فرموده است:

«کار نادان، وَبال و دانش او گمراهی است».

سعدی نیز می گوید:

ندهد هوشمند روشن رای به فرومایه کارهای خطیر
بوریاباف اگر چه بافنده است نبرندش به کارگاه حریر

پیام متن:

در هر کاری باید به متخصصان آن کار مراجعه کرد.

حکایت دوم: «عاقبت نگری»

پیرمرد فرتوتی نزد زرگر آینده نگری آمد و گفت: «ترازویت را به من بده که می خواهم با آن طلا وزن کنم.» زرگر در پاسخ گفت: «من جارو ندارم.» پیرمرد دوباره گفت: «آقای زرگر من از تو درخواست ترازو کردم، نه جارو». زرگر دوباره گفت: «من غربال ندارم.» پیرمرد گفت: «آقای زرگر شوخی بس است، من از تو ترازو خواستم، چرا خود را به کری می زنی؟» زرگر در پاسخ وی گفت: «نه مزاح می کنم و نه کر هستم، من درباره وضع تو دقت کردم. تو پیرمردی هستی که دست هایت می لرزد و اندامت هم رعشه دارد. از طرف دیگر طلاهای تو نیز خُرد و ریز هستند، از این رو احتمال ریختن آنها و گم شدن آنها وجود دارد. وقتی که آنها ریخت، به سراغ من خواهی آمد و تقاضای جارو و سپس غربال خواهی کرد».

آری، دوراندیشی و عاقبت نگری سرمایه ای است بزرگ که انسان های خردمند از آن بهره مندند. آنان با آگاه شدن از اوضاع زمان، در رویارویی با هر مسئله ای تمام جنبه های کار، اعم از: خیر و شر، ضرر و زیان و... را می سنجند، سپس کاری را که درست و عاقلانه است، انتخاب می کنند.

هر که اول بنگرد پایان کار اندر آخر او نگردد شرمسار
عاقبت بینان بوند اهل رشاد در نگر «واللّه ُ اَعلَمْ بِالسّداد»

مولان

در این حکایت، مولانا در قالب داستانی زیبا و جذاب، اهمیت دوراندیشی را یادآور می شود. البته این دوراندیشی، آن گاه شایسته و به جا خواهد بود که به فرموده حضرت علی علیه السلام به مدارا با روزگار و مردم انجامد. ناگفته نماند برترین نوع دوراندیشی، همان است که در این بیان مولا علی علیه السلام آمده است:

به راستی که دور اندیش [واقعی] کسی است که همه سرگرمی اش به خودش باشد (به عیب دیگران نپردازد) و همه اندوهش برای دین و آیینش باشد و همه تلاش [خود] را برای آخرتش به کار برد.

پیام متن:

سفارش همه انسان ها به دوراندیشی.

حکایت سوم: «قیاس ناروا»

به مرد ناشنوایی خبر می دهند که همسایه اش در بستر بیماری آرمیده است. ناشنوا با خود گفت: حق همسایگی آن است که به عیادتش بروم، ولی مشکل این است که من نمی توانم صدای او را بشنوم. او با خود چنین قیاس و چاره جویی کرد که وقتی من نزد او رفتم، به ناچار باید سخن بگویم. او هم جواب مرا می دهد و از حرکت لب هایش می توانم تشخیص دهم که چه می گوید و در جواب باید چه بگویم. از این رو، پرسش و پاسخی در ذهن خود یافت و با این خیال به عیادت همسایه بیمار رفت و این گونه دل جویی کرد:

«حالت چطور است؟» بیمار پاسخ داد: «از درد دارم می میرم».

مرد ناشنوا گفت: «خدا را شکر!» دوباره پرسید: «غذا چه می خوری؟»

بیمار که ناراحت شده بود، گفت: «زهر!» مرد ناشنوا گفت: «نوش جانت باد!»

سپس پرسید: «پزشک تو کیست؟» بیمار گفت: «عزرائیل!» مرد ناشنوا گفت: «قدمش مبارک باشد!»

از این حکایت پی می بریم به اینکه:

چشم های بینا و گوش های شنوا، موهبتی هستند ارزشمند که خداوند برای بهره گیری درست از زندگی مادی و معنوی و رسیدن به کمال و رستگاری و سرانجام به سعادت دنیوی و اخروی، در اختیار انسان قرار داده است. چنان که قرآن، شنوایی و بینایی را از ویژگی های انسان می داند و می فرماید:

«ما انسان را از نطفه مختلطی آفریدیم و او را می آزماییم. از این رو، او را شنوا و بینا قرار دادیم». (انسان: 2)

آری، گوش های شنوا و دیدگان بینا، از ویژگی های انسان جویای حقیقت است که در تشخیص حق از باطل و نیز درک درست مفاهیم و حقایق، همواره یار و مددکار اویند. همچنین توجه در به کارگیری این هر دو نعمت، در رویارویی با گرفتاری ها و مسائل زندگی بسیار مهم است.

حتی ممکن است به دلیل بی توجهی به هر کدام، با قیاس های ناروا و احتمالات نابه جا انسان به پیش داوری های خلاف و برداشت های نادرست وادار شود. و از این رهگذر است که فلاسفه گفته اند: «کسی که حسی را از دست بدهد، در واقع علمی را از دست داده است».

در واقع، به یاری دیدگان بینا و گوش های شنواست که به درک درستی از حقایق و واقعیت های زندگی می توان رسید.

در این حکایت زیبا نیز مولانا سخن از مرد نیکوکاری به میان آورده که از نعمت شنوایی محروم است، ولی با تکیه بیش از حد به قدرت بینایی خود، به قیاس های ناروا درباره گفته های همسایه بیمارش پرداخته و برای درک مفهوم و حقیقت سخنان او دچار کج فهمی شده است. با این حال، او چنین می انگارد که آداب دوستی و همسایگی را به درستی رعایت کرده است. غافل از آنکه قیاسش نه تنها او را به حقیقت نرساند، بلکه سبب گمراهی اش هم شد و به جای آرامش بخشی به بیمار، موجب آزار و اذیت وی شد و خود را نیز به جای عبادت، به معصیت ناخواسته واداشت.

گفت رنجور این عدوی جان ماست ما ندانستیم کاو کانِ جفاست
خواجه پندارد که طاعت می کند بی خبر از معصیت جان می کند

پیام متن:

ای بسا اعمالی که آدمی خیال می کند ثواب است، در حالی که گناهی بیش نیست.

سعدیتصحیح محمدعلی فروغی
 
حکایت اول
با طایفه دانشمندان در جامع دمشق، بحثی همی کردم که جوانی درآمد و گفت: درین میان کسی هست که زبان پارسی بداند؟ غالب اشارت به من کردند. گفتمش: خیر است. گفت: پیری صد و پنجاه ساله در حالت نزع است و به زبان عجم چیزی همی‌گوید و مفهوم ما نمی‌گردد، گر بکرم رنجه شوی مزد یایی، باشد که وصیتی همی‌کند. چون به بالینش فراز شدم این می‌گفت:


 

دمى چند گفتم بر آرم به كام
 دریغا كه بگرفت راه نفس
 
دریغا كه بر خوان الوان عمر
دمى خورده بودیم و گفتند بس
 
معانی این سخن را به عربی با شامیان همی گفتم و تعجب همی‌ کردند از عمر دراز و تاسف او همچنان بر حیات دنیا. گفتم:
چگونه‌ای درین حالت گفت: چه گویم.


 

ندیده‌اى كه چه سختى همى رسد به كسى
كه از دهانش به در مى‌كنند دندانى


 

قیاس كن كه چه حالت بود در آن ساعت
كه از وجود عزیزش بدر رود جانى
 
گفتم: تصور مرگ از خیال خود بدر کن و وهم را بر طبیعت مستولی مگردان که فیلسوفان یونان گفته‌اند: مزاج ارچه مستقیم بود، اعتماد بقا را نشاید و مرض گرچه هایل، دلالت کلی بر هلاک نکند، اگر فرمایی طبیبی را بخوانم تا معالجت کند. دیده برکرد و بخندید و گفت:


 

دست بر هم زند طبیب ظریف
چون حرف بیند اوفتاده حریف
 
خواجه در بند نقش ایوان است
خانه از پاى بند ویران است
 
پیرمردى ز نزع مى‌نالید
پیرزن صندلش همى‌مالید
 
چون مخبط شد اعتدال مزاج
 نه عزیمت اثر كند نه علاج
*****
حکایت دوم
 پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و دیده و دل در او بسته و شب‌های دراز نخفتی و بذله‌ها ولطیفه‌ها گفتی، باشد که موانست پذیرد و وحشت نگیرد. از جمله می‌گفتم: بخت بلندت یار بود و چشم بخت بیدار که به صحبت پیری افتادی پخته، پرورده، جهاندیده، آرمیده، گرم و سرد چشیده، نیک و بد آزموده که حق صحبت می‌داند و شرط مودت بجای آورد مشفق و مهربان، خوش طبع و شیرین زبان.


 

تا توانم دلت به دست آرم
ور بیازاریم نیازارم


 

ور چو طوطى شكر بود خورشت
جان شیرین فداى پرورشت
 
نه گرفتار آمدی به دست جوانی معجب، خیره رای سرتیز، سبک پای که هر دم هوسی پزد و هر لحظه رایی زند و هر شب جایی خسبد و هر روز یاری گیرد.


 

وفادارى مدار از بلبلان چشم
كه هر دم بر گلى دیگر سرایند
 
خلاف پیران که به عقل و ادب زندگانی کنند نه بمقتضای جهل جوانی.


 

ز خود بهترى جوى و فرصت شمار
كه با چون خودى گم كنى روزگار
 
گفت: چندین برین نمط بگفتم که گمان بردم که دلش برقید من آمد و صید من شد. ناگه نفسی سرد از سر درد برآورد و گفت: چندین سخن که بگفتی در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد که وقتی شنیدم از قابله خویش که گفت: زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند، به که پیری.


 

زن كز بر مرد بى‌رضا برخیزد
بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد
 
فی الجمله امکان موفقت نبود و به مفارقت انجامید. چون مدت عدت برآمد نکاحش بستند با جوانی تند و ترشروی، تهیدست، بدخوی، جور و جفا می‌دید و رنج و عنا می‌کشید و شکر نعمت حق همچنان می‌گفت که الحمدلله که ازآن عذاب برهیدم و بدین نعیم مقیم برسیدم.


 

با این همه جور و تندخویى
بارت بكشم كه خوبرویى
 
با تو مرا سوختن اندر عذاب
به كه شدن با دگرى در بهشت
 
بوى پیاز از دهن خوبروى
نغز برآید كه گل از دست زشت
*****
 حکایت سوم
 مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی. شبی حکایت کرد مرا به عمر خویش بجز این فرزند نبوده است. درختی درین وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند. شبهای دراز در آن پای درخت برحق نالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است. شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی گفت: چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدر بمردی. خواجه شادی کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه زنان که پدرم فرتوت است.


 

سالها بر تو بگذرد كه گذار
نكنى سوى تربت پدرت
 
تو به جاى پدر چه كردى خیر
تا همان چشم دارى از پسرت
*****
 حکایت چهارم
 روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای کریوه‌ای سست مانده. پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت: چه نشینی که نه جای خفتن است. گفتم: چون روم که نه پای رفتن است؟ گفت: این نشنیدی که صاحبدلان گفته‌اند: رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن.


 

ای كه مشتاق منزلى مشتاب
پند من كار بند و صبر آموز
 
اسب تازى دو تک رود به شتاب
 اشتر آهسته مى‌رود شب و روز
*****
حکایت پنجم
 جوانى چست، لطیف، خندان، شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوع غم نیامدی و لب از خنده فراهم. روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد. بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و هوس پژمرده. پرسیدمش چگونه‌ای و چه حالت است؟ گفت تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم


 

چون پیر شدى ز كودكى دست بدار
بازى و ظرافت به جوانان بگذار
 
طرب نوجوان ز پیر مجوى
كه دگر ناید آب رفته به جوى
 
زرع را چون رسید وقت درو
نخرامید چنانكه سبزه نو
 
دور جوانى بشد از دست من
آه و دریغ آن ز من دلفروز
 
قوت سر چشمه شیرى گذشت
راضیم اكنون چو پنیرى به یوز
 
پیرزنى موى شیرى سیه كرده بود
گفتم اى مامك دیرینه روز
 
موى به تلبیس سیه كرده گیر
راست نخواهد شد این پشت كوز
 *****
حکایت ششم
وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت: مگر خردی فراموش کردی که درشتی می‌کن .


 

چه خوش گفت زالى به فرزند خویش
چو دیدش پلنگ افكن و پیل تن
 
گر از خردیت یاد آمدى
كه بیچاره بودى در آغوش من
 
نكردى در این روز بر من جفا
كه تو شیر مردى و من پیرزن
*****
حکایت هفتم
 توانگری بخیل را پسری رنجور بود. نیکخواهان گفتندش: مصلحت آن است که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: مصحف مهجور اولیتر است که گله دور.


 

دریغا گردن طاعت نهادن
گرش همره نبودى دست دادن
 
به دینارى چو خر در گل بمانند
ورالحمدى بخوانى صد بخوانند
 *****
حکایت هشتم
 پیرمردی را گفتند: چرا زن نکنی؟ گفت: با پیرزنانم عیشی نباشد. گفتند: جوانی بخواه، چون مکنت داری. گفت: مرا که پیرم با پیرزنان الفت نیست پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد؟


 

پر هفطاثله جونی می‌کند
غشغ مقری ثخی و بونی چش روشت


 

زور باید نه زر كه بانو را
گزرى دوست‌تر كه ده من گوشت
*****
حکایت نهم
 شنیده‌ام که درین روزها کهن پیری
خیال بست به پیرانه سر گیرد جفت


 

بخواست دخترکی خوبروی گوهر نام
چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت


 

چنانکه رسم عروسی بود تماشا بود
ولی به حمله اول عصای شیخ بخفت


 

کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت
مگر به خامه فولاد جامه هنگفت


 

به دوستان گله آغاز کرد و حجت ساخت
که خان و مان من این شوخ دیده پاک برفت


 

میان شوهر و زن جنگ و فتنه خاست چنان
که سر به شحنه و قاضی کشید و سعدی گفت :


 

پس از خلافت و شنعت گناه دختر نیست
تو را كه دست بلرزد، گهر چه دانی سفت


 

سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج
صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار


 

دوش چون طاووس می نازیدم اندر باغ وصل
دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار

گلستان سعدی - باب پنجم: در عشق و جوانى

تصحیح محمد علی فروغی

سعدی


 

 


 

 


 

 


 

 


 


حکایت اول
 حسن میمندی را گفتند: سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی‌اند، چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد چنانکه با ایاز که حسنی زیادتی ندارد؟ گفت: هر چه به دل فرو آید در دیده نکو نماید.


 

هر كه سلطان مرید او باشد
گر همه بد كند نكو باشد
 
وآنكه را پادشه بیندازد
كسش از خیل خانه ننوازد


 


كسى به دیده انكار گر نگاه كند
نشان صورت یوسف دهد به ناخوبى
 
و گر به چشم ارادت نگه كنى در دیو
 فرشته‌ایت نماید به چشم، كروبى
*****
حکایت دوم
گویند خواجه‌ای را بنده‌ای نادرالحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت نظری داشت. با یکی از دوستان گفت: دریغ این بنده با حسن و شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی‌ادبی نکردی. گفت: برادر، چو اقرار دوستی کردی توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست.


 

خواجه با بنده پرى رخسار
چون درآمد به بازى و خنده
 
نه عجب كو چو خواجه حكم كند
وین كشد بار ناز چون بنده
*****
حکایت سوم
پارسایى را دیدم به محبت شخصی گرفتار، نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندانکه ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی نگفتی و گفتی:


 

كوته نكنم ز دامنت دست
ور خود بزنى به تیغ تیزم
 
بعد از تو ملاذ و ملجائى نیست
هم در تو گریزم ار گریزم
 
باری ملامتش کردم و گفتم: عقل نفیست را چه شد؛ تا نفس خسیس غالب آمد؟ زمانی بفکرت فرو رفت و گفت:


 

هر كجا سلطان عشق آمد نماند 
قوّت بازوى تقوا را محل
 
پاكدامن چون زید بیچاره‌اى
 اوفتاده تا گریبان در وحل
 *****
حکایت چهارم
 یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده، و مطمح نظرش، جایی خطرناک و مظنه هلاک؛ نه لقمه‌ای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد.


 

چو در چشم شاهد نیاید زرت
زر و خاك یكسان نماید برت
 
باری به نصیحتش گفتند: ازین خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر. بنالید و گفت:


 

دوستان گو نصیحتم مكنید
كه مرا دیده بر ارادت اوست
 
جنگ‌جویان به زور و پنجه و كتف
 دشمنان را كشند و خوبان دوست
 
شرط مودت نباشد به اندیشه جان، دل از مهر جانان برگرفتن.


 

تو كه در بند خویشتن باشى
عشق باز دروغ زن باشى
 
گر نشاید به دوست ره بردن
شرط یارى است در طلب مردن
 
گر دست رسد كه آستینش گیرم
ورنه بروم بر آستانش میرم
 
متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت بروزگار او، پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد.


 

دردا كه طبیب صبر مى‌فرماید
 وین نفس حریص را شكر مى‌باید
 
آن شنیدى كه شاهدى بنهفت
با دل از دست رفته‌اى مى‌گفت
 
تا تو را قدر خویشتن باشد
 پیش چشمت چه قدر من باشد
 
آورده‌اند که مر آن پادشه‌زاده که مملوح نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان، مداومت می‌نماید خوش طبع و شیرین زبان، و سخن‌های لطیف می‌گوید و نکته‌های بدیع ازو می‌شنوند؛ و چنین معلوم همی شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد. پسر دانست که دل آویخته اوست و این گرد بلا انگیخته او. مرکب به جانب او راند. چون دید که نزدیک او عزم دارد . بگریست و گفت:


 

آن كس كه مرا بكشت باز آمد پیش
مانا كه دلش بسوخت بر كشته خویش
 
چندان که ملاطفت کرد و پرسیدش: از کجایی و چه نامی و چه صنعت دانی. در قعر بحر مودت چنان غریق بود که مجال نفس نداشت.


 

اگر خود هفت سبع از بر بخوانى
چو آشفتى الف ب ت ندانى
 
گفتا: سخنی با من چرا نگویی که هم از حلقه درویشانم بل که حلقه به گوش ایشانم. آنگه به قوت استیناس محبوب از میان تلاطم امواجِ محبت سر برآورد و گفت:


 

عجب است با وجودت كه وجود من بماند
تو به گفتن اندر آیى و مرا سخن بماند
 
این بگفت و نعره‌ای زد و جان به حق تسلیم کرد.


 

عجب از كشته نباشد به درِ خیمه دوست
عجب از زنده كه چون جان به در آورد سلیم
 *****
حکایت پنجم
یکی از متعلمان، کمال بهجتی بود، و معلم از آنجا که حسّ بشریت است با حسن بشره او معاملتی داشت؛ و وقتی به خلوتش دریافتی گفتی:


 

نه آنچنان به تو مشغولم اى بهشتى روى
كه یاد خویشتنم در ضمیر مى آید
 
ز دیدنت نتوانم كه دیده در بندم
و گر مقابله بینم كه تیر مى‌آید
 
باری پسر گفت: آنچنان که در آداب درس من نظری می‌فرمایی، در آداب نفسم نیز تأمل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی نماید بر آنم اطلاع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم. گفت: ای پسر، این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با توست جز هنر نمی بینم.


 

چشم بداندیش كه بر كنده باد
عیب نماید هنرش در نظر
 
ور هنرى دارى و هفتاد عیب
دوست نبیند بجز آن یك هنر
*****
حکایت ششم
شبی یاد دارم که یاری عزیز از در درآمد. چنان بی‌خود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد.


 

سَرى طَیفُ من یَجلُو بِطلُعتهَ الدُجى
شگفت آمد از بختم كه این دولت از كجا
 
نشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی؟ گفتم: به دو معنی: یکی آنکه گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آنکه این بیتم به خاطر بود:


 

چون گرانى به پیش شمع آید
خیزش اندر میان جمع بكش
 
ور شكر خنده یى ست شیرین لب
آستینش بگیر و شمع بكش
*****
حکایت هفتم
 یکی، دوستی را که زمانها ندیده بود گفت: کجایی که مشتاق بوده‌ام؟ گفت: مشتاقی به که ملولی.


 

دیر آمدى اى نگار سرمست
زودت ندهیم دامن از دست
 
معشوقه كه دیر دیر بینند
آخر كم از آنكه سیر بینند
 
شاهد که با رفیقان آید، بجفا کردن آمده است؛ بحکم آنکه از غیرت و مضادّت خالی نباشد.
اذا جئتنی فی رفقة لتزورنی
و ان جئت فی صلح فانت محارب


 

 بیک نفس که برآمیخت یار با اغیار
بسی نماند که غیرت وجود من بکشد


 

به خنده گفت كه من شمع جمعم اى سعدى
مرا از آن چه كه پروانه خویشتن بكشد
 *****
حکایت هشتم
یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی، چون دو بادام مغز در پوستی، صحبت داشتیم. ناگاه اتفاق مغیب افتاد. پس از مدتی که باز آمد، عتاب آغاز کرد که درین مدت قاصدی نفرستادی. گفتم: دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.


 

یار دیرینه مرا گو بزبان توبه مده
که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن


 

رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند
باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن
*****
حکایت نهم
دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده. جور فراوان بردی و تحمل بی‌کران کردی. باری به لطافتش گفتم: دانم که تو را در مودت این منظور علتی و بنای محبت برزلّتی نیست. با وجود چنین معنی، لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی‌ادبان بردن. گفت: ای یار، دست عتاب از دامن روزگارم بدار؛ بارها درین مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهل‌تر آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند: دل بر مجاهده نهادن آسانترست که چشم از مشاهده برگرفتن.


 

هر كه بى او به سر نشاید بُرد
گر جفایى كند بباید بُرد
 
روزى از دست گفتمش زنهار
چند از آن روز گفتم استغفار
 
نكند دوست زینهار از دوست
 دل نهادم بر آنچه خاطر اوست
 
گر بلطفم به نزد خود خواند
 ور به قهرم براند او داند
*****
 حکایت دهم
در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی، با شاهدی سر و سرّی داشتم؛ بحُکم آنکه حلقی داشت طَیبُ الَادا و خَلقی کالبدرِ اذا بدا.
آ
آنكه نباتِ عارضش آب حیات مى‌خورد
در شكرش نگه كند هر كه نبات مى‌خورد
 
اتفاقا بخلاف طبع، از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم. دامن ازو درکشیدم و مهره برچیدم و گفتم:


 

برو هر چه مى‌بایدت پیش گیر
 سر ما ندارى سَرِ خویش گیر
 
شنیدمش همى‌رفت و مى‌گفت:


 

شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نكاهد
 
این بگفت و سفر کرد؛ و پریشانی او در من اثر.


 

فقدت زمان الوصل والمرة جاهل
بقدر لذیذ العیش قبل المصائب


 

باز آى و مرا بكش كه پیشت مردن
خوشتر كه پس از تو زندگانى كردن
 
اما به شکر و منّت، باری پس از مدتی بازآمد. آن حلق داوودی متغیر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازار حُسنش شکسته. متوقع که در کنارش گیرم. کناره گرفتم و گفتم:


 

آن روز كه خطِ شاهدت بود
صاحب نظر از نظر براندى
 
امروز بیامدى به صلحش
كش فتحه و ضمه بر نشاندى
 
تازه بهارا ورقت زرد شد
دیگ منه كآتش ما سرد شد
 
چند خرامى و تكبر كنى
دولت پارینه تصور كنى
 
پیش كسى رو كه طلبكار تست
 ناز بر آن كن كه خریدار تست
 
سبزه در باغ گفته‌اند خوشست
 داند آن كس كه این سخن گوید
 
یعنى از روى نیكوان خط سبز
دل عشاق بیشتر جوید
 
بوستان تو گندنا زاریست
بس كه بر مى‌كنى و مى‌روید
 
گر صبر كنى ور نكنى موى بناگوش
 این دولت ایام نكویى به سر آید
 
گر دست به جان داشتمى همچو تو بر ریش
 نگذاشتمى تا به قیامت كه برآید
 
سؤ ال كردم و گفتم جمال روى ترا
چه شد كه مورچه بر گرد ماه جوشیدست
 
جواب داد ندانم چه بود رویم را
مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیدست
*****
حکایت یازدهم
 یکی را پرسیدند از مستعربان بغداد: ما تقول فی المرد؟ گفت: لاخیر فهیم مادام احدُ هُم لطیفا یتخاشن فاذا خشن یتلاطف. یعنی چندانکه خوب و لطیف و نازک اندامست درشتی کند و سختی؛ چون سخت و درشت شد، چنانکه بکاری نیاید تلطف کند و درشتی نماند.


 

مرد آنگه كه خوب و شیرین است
تلخ گفتار و تند خوى بود
 
چون به ریش آمد و به لعنت شد
مردم آمیز و مهرجوى بود
*****
حکایت دوازدهم
 یکی را از علما پرسیدند که یکی با ماه روییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته، و نفس طالب و شهوت غالب، چنانکه عرب گوید: التمر یانع والناطور غیر مانع هیچ باشد که به قوّت پرهیزگاری ازو بسلامت بماند. گفت: اگر از مه رویان بسلامت بماند از بدگویان نماند.


 

وان سلم الانسان من سوة نفسه
فمن سوة ظن المدعی لیس یسلم


 

شاید پس كار خویشتن بنشستن
لیكن نتوان زبان مردم بستن
*****
حکایت سیزدهم
 طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده می‌برد و می‌گفت: این چه طلعت مکروه است و هیات ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون ؟ یا غراب البین، یا لیت بینی، و بینک بعد المشرقین .


 

على الصباح به روى تو هر كه برخیزد
صباح روز سلامت بر او مسا باشد
 
بد اخترى چو تو در صحبت تو بایستى
ولى چنین كه تویى در جهان كجا باشد
 
عجب آنکه غراب از مجاورت طوطی هم بجان آمده بود و ملول شده، لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدیگر همی مالید که این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون، لایق قدر من آنستی که با زاغی به دیوار باغی بر خرامان همی رفتمی.


 

پارسا را بس این قدر زندان
كه بود هم طویله رندان
 
بلی تا چه کردم که روزگارم بعقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خودرای، ناجنس، خیره درای، به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است.


 

كس نیاید به پاى دیوارى
كه بر آن صورتت نگار كنند
 
گر تو را در بهشت باشد جاى
دیگران دوزخ اختیار كنند
 
این ضرب المثل بدان آوردم تا بدانی که صد چندان که دانا را از نادان نفرت است نادان را از دانا وحشت است.


 

زاهدى در سماع رندان بود
زان میان گفت شاهدى بلخى
 
گر ملولى ز ما ترش منشین
كه تو هم در میان ما تلخى
 
جمعى چو گل و لاله به هم پیوسته
تو هیزم خشك در میانى رسته
 
چون باد مخالف و چو سرما ناخوش
چون برف نشسته اى و چون یخ بسته
*****
حکایت چهاردهم
 رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی‌کران حقوق صحبت ثابت شده. آخر بسبب نفعی اندک آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد و با این همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنیدم روزی دوبیت از سخنان من در مجمعی همی گفتند:


 

نگار من چو در آید به خنده نمكین
نمك زیاده كند بر جراحت ریشان
 
چه بودى ار سر زلفش به دستم افتادى
چو آستین كریمان به دست درویشان
 
طایفه درویشان بر لطف این سخن نه که بر حسن سیرت خویش آفرین بردند و او هم درین جمله مبالغه کرده بود و بر فوت صحبت قدیم تأسف خورده و به خطای خویش اعتراف نموده. معلوم کردم که از طرف او هم رغبتی هست. این بیتها فرستادم و صلح کردیم.


 

نه ما را در میان عهد و وفا بود
جفا كردى و بد عهدى نمودى
 
به یك بار از جهان دل در تو بستم
ندانستم كه برگردى به زودى
 
هنوزت گر سر صلح است بازآى
كز آن مقبولتر باشى كه بودى
*****
 حکایت پانزدهم
 یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت؛ و مادر زن فرتوت به علت کابین در خانه متمکن بماند، و مرد از مُحاورت او بجان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدندش.
یکی گفتا: چگونه‌ا‌ی در مفارقت یار عزیز؟ گفت: نادیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادر زن.


 

گل به تاراج رفت و خار بماند
گنج برداشتند و مار بماند
 
دیده بر تارك سنان دیدن
خوشتر از روى دشمنان دیدن
 
واجب است از هزار دوست برید
تا یكى دشمنت نباید دید
*****
 حکایت شانزدهم
 یاد دارم که در ایام جوانی، گذر داشتم به کویی و نظر با رویی. در تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی، و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی، از ضعف بشریت تاب آفتاب هَجیر نیاوردم و التجا به سایه دیواری کردم، مترقب که کسی حُر تموز از من به بَردِ آبی فرونشاند، که همی ناگاه از ظلمت دهلیز خانه‌ای روشنی بتافت؛ یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید، چنانکه در شب تاری صبح برآید یا آب حیات از ظلمات بدر آید، قدحی برفاب بر دست و شکر درآن ریخته و به عرق برآمیخته. ندانم به گلابش مُطیب کرده بود یا قطره‌ای چند از گل رویش در آن چکیده. فی الجمله، شراب از دست نگارینش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم.


 

ظما بقلبی لا یکاد یسیغه
رشف الزلال ولو شربت بحورا


 

خرم آن فرخنده طالع را كه چشم
بر چنین روى اوفتد هر بامداد
 
مست می بیدار گردد نیم شب
مست ساقى روز محشر بامداد
*****
 حکایت هفدهم
 سالى محمد خوارزمشاه، رحمه الله علیه، با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد. به جامع کاشغر درآمدم؛ پسری دیدم نَحوی بغایت اعتدال و نهایت جمال، چنانکه در امثال او گویند.


 

معلمت همه شوخى و دلبرى آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگرى آموخت
 
من آدمى به چنین شكل و خوى و قد و روش
ندیده‌ام مگر این شیوه از پرى آموخت
 
مقدمه نحو زمخشری، در دست داشت و همی خواند: ضَربَ زید عمروا و کان المتعدی عمروا. گفتم: ای پسر، خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقیست. بخندید و مولدم پرسید؟ گفتم: خاک شیراز. گفت: از سخنان سعدی چه داری؟ گفتم:


 

بلیت بنحوی یصول مغاضبا
علی کزید فی مقابله العمرو


 

علی جر ذیل یرفع راسه
و هل یستقیم الرفع من عامل الجر


 

لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: غالب اشعار او درین زمین، به زبان پارسیست، اگر بگویی بفهم نزدیکتر باشد. کلم االناس علی قدر عقولهم. گفتم:


 

طبع تو را تا هوس نحو كرد
صورت صبر از دل ما محو كرد
 
اى دل عشاق به دام تو صید
ما به تو مشغول تو با عمرو و زید
 
بامدادان که عزم سفر مصمم شد، گفته بودندش که فلان سعدیست. دوان آمد و تلطف کرد و تأسف خورد که چندین مدت چرا نگفتی منم، تا شکر قدوم بزرگان را، میان بخدمت ببستمی . گفتم: با وجودت زمن آواز نیاید که منم. گفتا: چه شود گر درین خطه، چندین بر آسایی تا بخدمت مستفید گردیم؟ گفتم: نتوانم. بحکم این حکایت:


 

بزرگى دیدم اندر كوهسارى
قناعت كرده از دنیا به غارى
 
چرا گفتم به شهر اندر نیایى
كه بارى بندى از دل برگشایى
 
بگفت آنجا پریرویان نغزند
 چو گل بسیار شد پیلان بلغزند
 
این را بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم.


 

بوسه دادن به روى دوست چه سود
 هم در این لحظه كردنش به درود
 
سیب گویى وداع بستان كرد
 روى از این نیمه سرخ و زان سو زرد
 
ان لم امت یوم الوداع تاسفا
لاتحسبونی فی المودة منصفا
*****
 حکایت هجدهم
 خرقه‌پوشی، در کاروان حجاز همراه ما بود. یکی از امرای عرب، مر او را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خفاجه ناگاه برکاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند؛ فریاد بی‌فایده خواندن.


 

گر تضرع كنى و گر فریاد
دزد زر باز پس نخواهد داد
 
مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر در او نیامده. گفتم: مگر معلوم تو را دزد نبرد؟ گفت: بلی بردند ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته دلی باشد.


 

نباید بستن اندر چیز و كس دل
كه دل برداشتن كارى است مشكل
 
گفتم: مناسب حال من است این چه گفتی، که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودت تا بجایی که قبله چشمم جمال او بودی، و سود سرمایه عمرم وصال او.


 

مگر ملائكه بر آسمان و گرنه بشر
به حسن صورت او در زمی نخواهد بود


 

به دوستی که حرامست بعد ازو صحبت
که هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود
 
ناگهی پای وجودش به گل اجل فرو رفت، و دود فراق از دودمانش برآمد. روزها بر سر خاکش مجاورت کردم، وز جمله که بر فراق او گفتم:


 

كاش كان روز كه در پاى تو شد خار اجل
دست گیتى بزدى تیغ هلاكم بر سر
 
تا درین روز جهان بى تو ندیدى چشمم
 این منم بر سر خاك تو كه خاكم بر سر
 
آنكه قرارش نگرفتى و خواب
 تا گُل و نسرین نفشاندى نخست
 
گردش گیتى گُل رویش بریخت
 خاربنان بر سر خاكش برُست
 
بعد از مفارقت او، عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس درنوردم و گرد مجالست نگردم .
 *****
 حکایت نوزدهم
 یکی را از ملوکِ عرب، حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند، که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است، و زمام عقل از دست داده. بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت، که در شرفِ نفسِ انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت:


 

و رب صدیق لامنی فی ودادها
الم یرها یوما فیوضح لی عذری


 

كاش آنانكه عیب من جستند
رویت اى دلستان بدیدندی
 
تا به جاى ترنج در نظرت
بى خبر دستها بریدندى
 
تا حقیقت معنی بر صورت دعوی، گواه آمدی. فذلكن الذى لمتننى فیه. ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورتست موجب چندین فتنه، بفرمودش طلب کردن. در احیاة عرب بگردیدند و بدست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در هیات او نظر کرد؛ شخصی دید سیه فام باریک اندام. در نظرش حقیر آمد؛ بحکم آنکه کمترین خدام حرم او بجمال ازو در پیش بودند و بزینت بیش. مجنون بفراست دریافت، گفت: از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سرّ مشاهده او بر تو تجلی کند.


 

ما مرمن ذکرالحمی بمسمعی
لو سمعت ورق الحمی صاحت معی


 

یا مشعر الخلان قولوا للمعا
فا لست تدری ما بقلب الموجع


 

تندرستان را نباشد درد ریش
جز به هم دردى نگویم درد خویش
 
گفتن از زنبور بى‌حاصل بود
با یكى در عمر خود ناخورده نیش
 
تا تو را حالى نباشد همچو ما
 حال ما باشد تو را افسانه پیش
 
سوز من با دیگرى نسبت نكن
 او نمك بر دست و من بر عضو ریش
 *****
حکایت بیستم
قاضی همدان را، حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود، و نعل دلش در آتش. روزگاری در طلبش متلهف بود و پویان، و مترصد و جویان، و بر حسب واقعه گویان:


 

در چشم من آمد آن سهی سرو بلند
بربود دلم زدست و درپای فکند


 

این دیده شوخ می‌کشد دل به کمند
خواهی که به کس دل ندهی دیده‌ ببند


 

شنیدم که درگذری پیش قاضی آمد؛ برخی ازین معامله بسمعش رسیده و زایدالوصف رنجیده دشنام بی‌تحاشی داد و سقط گفت، و سنگ برداشت و هیچ از بی‌حرمتی نگذاشت. قاضی یکی را گفت از علمای معتبر که هم عنان او بود


 

آن شاهدی و خشم گرفتن بینش
وان عقده بر ابروی ترش شیرینش


 

در بلاد عرب گویند: ضرب الحبیب زبیب


 

از دست تو مشت بر دهان خوردن
خوشتر که بدست خویش نان خوردن


 

همانا کز وقاحت او بوی سماحت همی آید


 

انگور نو آورده ترش طعم بود
روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد


 

این بگفت و به مسند قضا باز آمد. تنی چند از بزرگان عدول، در مجلس حکم او بودندی . زمین خدمت ببوسیدند، که به اجازت سخنی بگوییم؛ اگر چه ترک ادبست، و بزرگان گفته‌اند:


 

نه در هر سخن بحث کردن رواست
خطا بر بزرگان گرفتن خطاست


 

الا بحکم آنکه، سوابقِ انعام خداوندی ملازم روزگار بندگانست، مصلحتی که بینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد. طریق صواب آنست که با این پسر، گرد طمع نگردی و فرش وَلَع در نوردی. که منصب قضا پایگاهی منیع است تا به گناهی شنیع ملوّث نگردانی؛ و حریف اینست که دیدی و حدیث اینکه شنیدی


 

یکی کرده بی آبرویی بسی
جه غم دارد از آبروی کسی


 

بسا نام نیکوی پنجاه سال
که یک نام زشتش کند پایمال


 

قاضی را نصیحت یاران یکدل پسند آمد، و بر حُسن رای قوم، آفرین خواند و گفت: نظر عزیزان در مصلحت حال من، عین صوابست و مساله بی‌جواب؛ ولیکن:


 

ملامت کن مرا چندان که خواهی
که نتوان شستن از زنگی سیاهی


 

از یاد تو غافل نتوان کرد بهیچم
سر کوفته مارم نتوانم که نپیچم


 

این بگفت و کسان را به تفحص حال وی برانگیخت، و نعمت بی‌کران بریخت. و گفته‌اند هر که را زر در ترازوست، زور در بازوست؛ وانکه بردینار دسترس ندارد، در همه دنیا کس ندارد.


 

هر که زر دید سر فرو آورد
ور ترازوی آهنین دوشست


 

فی‌الجمله، شبی خلوتی میسر شد و در آن شب شحنه را خبر شد. قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتی و بترنم گفتی:


 

امشب مگر به وقت نمی‌خواند این خروس
عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس


 

یک دم که دوست فتنه خفته است زینهار
بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس


 

تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح
یا از در سرای اتابک غریو کوس


 

لب بر لبی چو چشم خروس ابلهی بود
برداشتن، بگفتن بیهوده خروس


 

قاضی در این حالت که یکی از متعلقان درآمد و گفت: چه نشستی، خیز و تا پای داری گریز، که حسودان بر تو دقّی گرفته‌اند؛ بل که حقی گفته تا مگر آتش فتنه که هنوز اندکست بآب تدبیری فرونشانیم؛ مبادا که فردا چو بالا گیرد عالمی فرا گیرد. قاضی متبسم درو نظر کرد و گفت:


 

پنجه در صید برده ضیغم را
چه تفاوت کند که سگ لاید


 

روی در روی دوست کن بگذار
تا عدو پشت دست می‌خاید


 

ملک را هم در آنشب آگهی دادند، که در ملک تو چنین منکری حادث شده است چه فرمایی؟ ملک گفتا: من او را از فضلای عصر می‌دانم و یگانه روزگار، باشد که معاندان در حق وی خوضی کرده‌اند، این سخن در سمع قبول من نیاید، مگر آنگه که معاینه گردد. که حکما گفته‌اند:


 

بتندی سبک دست بردن بتیغ
بدندان برد پشت دست دریغ


 

شنیدم که سحرگاهی با تنی چند خاصان، ببالین قاضی فراز آمد. شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و می‌ ریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی، بی‌خبر از مُلک هستی. بلطف اندک اندک بیدار کردش که خیز آفتاب برآمد. قاضی دریافت که حال چیست. گفتا: از کدام جانب برآمد؟ گفت: از قِبل مشرق. گفت: الحمدلله که دَرِ توبه همچنان بازست بحکم حدیث که لایغلق علی العباد حتی تطلع الشمس من مغربها استغفرک اللهم و اتوب الیک.


 

این دو چیزم برگناه انگیختند
بخت نافرجام و عقل ناتمام


 

گر گرفتارم کنی مستوجبم
ور ببخشی عفو بهتر کانتقام


 

ملک گفتا، توبه درین حالت که بر هلاک اطلاع یافتی سودی نکند. فلم یک ینفعهم ایمانهم لما راوا باسنا.


 

چه سود از دزدی آنگه توبه کردن
که نتوانی کمند انداخت برکاخ


 

بلند از میوه گو کوتاه کن دست
که کوته خود ندارد دست برشاخ


 

ترا با وجود چنین منکری که ظاهر شد، سبیل خلاص صورت نبندد. این بگفت و موکلان در وی آویختند. گفتا: که مرا در خدمت سلطان یکی سخن باقیست. ملک بشنید و گفت: این چیست؟ گفت:


 

بآستین ملالی که بر من افشانی
طمع مدار که از دامنت بدارم دست


 

اگر خلاص محالست ازین گنه که مراست
بدان کرم که تو داری امیدواری هست


 

ملک گفت: این لطیفه بدیع آوردی و این نکته غریب گفتی، ولیکن محال عقلست و خلاف شرع، که ترا فضل و بلاغت، امروز از چنگ عقوبت من رهایی دهد. مصلحت آن بینم که ترا از قلعه بزیر اندازم تا دیگران نصیحت پذیرند و عبرت گیرند. گفت: ای خداوند جهان، پرورده نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کرده‌ام دیگری را بینداز، تا من عبرت گیرم. ملک را خنده گرفت و به عفو از خطای او درگذشت، و متعندان را که اشارت بکشتن او همی کردند گفت:


 

هر که حمال عیب خویشتنید
طعنه بر عیب دیگران مزنید
*****
حکایت بیست و یکم


 

 جوانى پاکباز پاکرو بود
که با پاکیزه رویی در گرو بود


 

چنین خواندم که در دریای اعظم
به گردابی درافتادند با هم


 

چو ملاح آمدش تا دست گیرد
مبادا كاندر آن حالت بمیرد
 
همى گفت از میان موج و تشویر
مرا بگذار و دست یار من گیر
 
در این گفتن جهان بر وى بر آشفت
شنیدندش كه جان مى داد و مى گفت :
 
حدیث عشق از آن بطال منیوش
كه در سختى كند یارى فراموش
 
چنین كردند یاران زندگانى
ز كار افتاده بشنو تا بدانى
 
كه سعدى راه و رسم عشقبازى
چنان داند كه در بغداد تازى
 
اگر مجنون لیلى زنده گشتى
حدیث عشق از این دفتر نبشتى

لطیفه ها و حکایت ها

حکایت اول: «عیب جویی»

از شیخ اجل سعدی در گلستان حکایت است:

یکی از بزرگان از پارسایی پرسید: «نظر تو در مورد فلان عابد چیست که مردم درباره او سخن ها می گویند و در غیاب او، از او عیب جویی می کنند؟» پارسا گفت: «در ظاهر او عیبی نمی بینم و در مورد باطنش نیز آگاهی ندارم».

این حکایت سعدی، در مقام نکوهش عیب جویی است. عیب جویی صفتی ناپسند و زشت است که در آموزه های دینی، آدمی را از آن بر حذرداشته اند. عیب جویی آن گاه زشتی بیشتری می یابد که تمام عیب هایی را که شخص عیب جو از دیگران برمی شمارد، در او نیز نهفته باشد. علی علیه السلام در روایتی می فرماید:

بزرگ ترین عیب، آن است که به عیب دیگران مشغول شوی، در حالی که همان عیب در تو وجود دارد.

بیهقی نیز گفته است:

می بینم که هر آدمی زادی عیب دیگری را می بیند و از عیبی که خود بدان گرفتار است، نابینا می ماند و می بینم که هر مردی، عیب هایش بر وی پوشیده است و عیبی که برادرش راست، بر وی آشکار می گردد.

در واقع، انسان عاقل و پارسا، همواره در حال تهذیب نفس خویش است و فرصت پرداختن به عیب های مردم را ندارد؛ زیرا این خصلت ناپسند را دور از انسانیت و خیرخواهی می داند. تا مطمئن نشده است که خود در نهادش عیبی ندارد، عیب دیگران را نمی جوید و البته رسیدن به چنین مرتبه و اطمینانی بر همگان آسان نیست.

عیسی مسیح علیه السلام می گوید:

از کسی ایراد نگیرید تا از شما هم ایراد نگیرند. چون هرطور که با دیگران رفتار کنید، آنها هم همان گونه با شما رفتار خواهند کرد. چرا پر کاهی که در چشم دوستت هست، می بینی، ولی تیر چوبی که در چشم خودت هست، نمی بینی؟

دلیل دیگری که موجب می شود انسان های پرهیزکار و دوراندیش به دنبال عیب دیگران نباشند، اصل ناآگاهی آدمی از باطن انسان هاست. یعنی آنها بر این باورند که ای بسا همانی که تصمیم به عیب جویی از او دارند، در حقیقت، از ایشان برتر و نزد خداوند آبرومندتر باشد. حضرت علی علیه السلام دراین باره، سخنی دل نشین دارد. ایشان می فرماید:

ای بنده خدا، در عیب جویی و بدگویی، از هیچ کس عجله مکن؛ زیرا چه بسا او از آمرزیده شدگان باشد. بر نفس خود نیز از گناه، به خاطر کوچکی آن ایمن و آسوده مباش که شاید بر اثر آن معذب و گرفتار باشی و هر که از شما عیب و بدی غیر خود را می داند، باید که از عیب جویی بپرهیزد؛ زیرا او خوب می داند که خود نیز به چه عیب هایی گرفتار است.

مولانا دراین باره سروده است:

ای خُنک جانی که عیب خویش دید هر که عیبی گفت آن بر خود خرید
عیب کردن خویش را داروی اوست چون شکسته گشت جای «اِرْحَموا»ست

گر همان عیبت نبود، ایمن مباشبو که آن عیب از تو گردد نیز فاش

پیام متن:

نکوهش و زشتی عیب جویی.

حکایت دوم: «حق شناسی و سپاس»

مولوی در دفتر سوم مثنوی حکایت می کند:

برای ارباب لقمان، خربزه ای به عنوان هدیه آوردند. ارباب خربزه را قطعه قطعه کرد و جز یکی، همه را به لقمان داد. لقمان آن قطعه ها را می خورد و مرتب به تحسین خربزه و شیرین بودن آن لب گشوده با اشتیاق و میل می خورد. ارباب که خوشحال شده بود، در پایان کار شروع کرد به خوردن سهم خود از خربزه. اما همین که قاچ خربزه را در دهان گذاشت، دریافت که مثل زهر تلخ است.

چون بِخُورد از تلخی اش آتش فروخت هم زبان شد آبله، هم حلق سوخت

ارباب لقمان با تعجب از لقمان پرسید: «این زهر را و این خربزه تلخ را چگونه با رغبت میل کردی؟» لقمان که به حق سزاوار لقب «حکیم» بوده است، در جواب حکیمانه اش چنین گفت:

شرمم آمد که یکی تلخ از کَفَت می ننوشم ای تو صاحب معرفت
چون همه اجزایم از انعام تو رسته اند و غرق دانه دام تو
گر ز یک تلخی کنم فریاد و داد خاک صد ره بر سر اجزام باد

این حکایت در مقام طعن و اعتراض به آن دسته از انسان هایی است که در نعمت های خداوند غرق بوده اند و حتی از همان زمانی که نطفه ای بیش نبودند، احسان ولطف و توجه پروردگار در حق آنان جاری بوده و با گذشت روزگار، نعمت های خداوند بر ایشان فزونی یافته است.

ولی به محض برخورد با اندک ناگواری و اندوه که به نسبت خوشی ها و لذت ها بسیار ناچیز است، لب به انکار نعمت های الهی می گشایند و به اعتراض روی می آورند و همه رحمت ها و نعمت های خداوندی را از یاد می برند.

بی شک، چنین صفت ناپسندی، ریشه در ناسپاسی و فراموش کاری این گونه افراد دارد، چنان که مولانا گفته است:

ناسپاسی و فراموشی تو یاد ناورد آن عسل نوشی تو

نویسنده ای در کتاب خویش، در این زمینه می آورد:

اگر قلب کسی آکنده از شکر و سپاس باشد، قدرشناس همه چیز است و نمی تواند ذهن خود را به آنچه ندارد، متمرکز کند. آن گاه که همه توجه شما به کمبودها جلب شود، مانند آن است که به دستگاه آفرینش می گویید: به خاطر آنچه دارید، سپاس گزار نیستید و نیاز به بیشتر و [باز هم[ پیشتر [از آن] دارید. سپاس گزاری، نگرش به جهان بر اساس عشق است، حتی هنگامی که روند امور بنابر خواسته های ما نیست.

مولوی می گوید: «از بابت آنچه در زندگی شما رخ نمی دهد و به سوی شما نمی آید، غمگین نباشید، زیرا به جهت خیر و صلاح شماست و شما را از آفات و بلایا حفظ می کند».

بهره کلام آنکه، بنده واقعی خدا، در همه حال شکرگزار اوست، چه آن گاه که در خوشی باشد و چه آن زمان که دچار تلخ کامی شود. او به داده های خدایش راضی است و آن را می پسندد که جانانش پسندیده است و زبان حالش این است:

عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد ای عجب من عاشق این هر دو ضد

مولوی

پیام متن:

بنده واقعی خدا، همواره حق شناس و سپاس گزار است، حتی در سختی ها و گرفتاری ها.

حکایت سوم: «عجب و غرور»

سعدی، در حکایتی این گونه از خویش نقل می کند که:

به خاطرم هست که در دوران کودکی، بسیار عبادت می کردم و شب را با عبادت به سر می آوردم و در زهد و پرهیز، کوشا بودم. یک شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بیدار بوده و قرآن می خواندم، ولی گروهی در کنار ما خوابیده بودند و حتی بامداد برای نماز صبح برنخاستند.

به پدرم گفتم: «از این خفتگان، یک نفر برنخاست تا دو رکعت نماز به جای آورد. به گونه ای در خواب غفلت فرو رفته اند که گویی نخوابیده اند، بلکه مرده اند».

پدرم به من گفت: «عزیزم! تو نیز اگر در خواب بودی تا به صبح، بهتر از آن بود که زبان به نکوهش مردم بگشایی و به غیبت و عیب جویی آنها بپردازی».

این حکایت زیبای سعدی گویای احوال آن دسته از انسان هایی است که چون توفیق کارهای نیک و انجام دادن عبادت ها نصیبشان شده است، گرفتار خودبینی شده اند و به سبب غرورشان، زبان به طعن و اعتراض و بی حرمتی دیگران می گشایند. غافل از آنکه عجب و غرور، صفت رذیله ای است که دوری از درگاه خداوند و بی اعتباری، فرجام ناخوشایند آن است. از امام صادق علیه السلام پرسیدند: «کدام معصیت، بنده را به حق می رساند و کدام طاعت، بنده را از حق دور می گرداند؟» فرمود: «طاعتی که عجب و غرور آورد، موجب دوری از خداست و معصیتی که از آن پشیمانی و شرمندگی روی دهد، سبب قرب به خداوند است».

و از حافظ، سروده ای زیبا در این باره برجاست:

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه رند از سر نیاز به دارالسلام رفت

سمعانی هم در روح الارواح می گوید:

ابلیس به طاعت خود مغرور گشت، گفت: طاعت کردم! ندا آمد که لعنت کردم. چون آدم گناه کرد، [اما به گناه اعتراف کرده و] گفت: بار خدایا بد کردم! ندا آمد که عفو کردم. به جهانیان نمودند که معصیت با عذر به از طاعتِ با عجب.

بنابراین، خطر غرور، جدی و نگران کننده است و از صفت های ناپسند شیطانی به شمار می آید که همواره اهل بیت علیهم السلام پیروانشان را از آلوده شدن به آن برحذر داشته اند.

در پایان سخن، مناسب است حکایتی را که از زبان امام صادق علیه السلام نقل شده است، ذکر کنیم:

آن حضرت می فرماید:عالمی نزد عابدی رفت و به او گفت: نماز خواندنت چگونه و در چه حد است؟ عابد گفت: آیا از کسی همانند من، از نمازش می پرسند؟! در صورتی که من سال های طولانی است که مشغول عبادت هستم.

عالم گفت: گریه کردنت چگونه است؟ گفت: چنان می گریم که اشک هایم روان می شود [اصلاً شکی در گریه های من نداشته باش]. عالم گفت: همانا اگر خنده کنی و ترسان باشی، بهتر است از اینکه گریه کنی و به خود ببالی. هر که به خودش ببالد، چیزی از عملش پذیرفته نمی شود.

و چه نیکو گفته است سعدی شیرازی:

نبیند مدعی جز خویشتن را که دارد پرده پندار در پیش
گرت چشم خدابینی ببخشند نبینی هیچ کس عاجزتر از خویش

پیام متن:

تذکر و آگاهی دادن اهل بیت علیهم السلام و بزرگان به ما از خطرهای عجب و غرور.

سعدیتصحیح محمدعلی فروغی
 
حکایت اول
با طایفه دانشمندان در جامع دمشق، بحثی همی کردم که جوانی درآمد و گفت: درین میان کسی هست که زبان پارسی بداند؟ غالب اشارت به من کردند. گفتمش: خیر است. گفت: پیری صد و پنجاه ساله در حالت نزع است و به زبان عجم چیزی همی‌گوید و مفهوم ما نمی‌گردد، گر بکرم رنجه شوی مزد یایی، باشد که وصیتی همی‌کند. چون به بالینش فراز شدم این می‌گفت:


 

دمى چند گفتم بر آرم به كام
 دریغا كه بگرفت راه نفس
 
دریغا كه بر خوان الوان عمر
دمى خورده بودیم و گفتند بس
 
معانی این سخن را به عربی با شامیان همی گفتم و تعجب همی‌ کردند از عمر دراز و تاسف او همچنان بر حیات دنیا. گفتم:
چگونه‌ای درین حالت گفت: چه گویم.


 

ندیده‌اى كه چه سختى همى رسد به كسى
كه از دهانش به در مى‌كنند دندانى


 

قیاس كن كه چه حالت بود در آن ساعت
كه از وجود عزیزش بدر رود جانى
 
گفتم: تصور مرگ از خیال خود بدر کن و وهم را بر طبیعت مستولی مگردان که فیلسوفان یونان گفته‌اند: مزاج ارچه مستقیم بود، اعتماد بقا را نشاید و مرض گرچه هایل، دلالت کلی بر هلاک نکند، اگر فرمایی طبیبی را بخوانم تا معالجت کند. دیده برکرد و بخندید و گفت:


 

دست بر هم زند طبیب ظریف
چون حرف بیند اوفتاده حریف
 
خواجه در بند نقش ایوان است
خانه از پاى بند ویران است
 
پیرمردى ز نزع مى‌نالید
پیرزن صندلش همى‌مالید
 
چون مخبط شد اعتدال مزاج
 نه عزیمت اثر كند نه علاج
*****
حکایت دوم
 پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و دیده و دل در او بسته و شب‌های دراز نخفتی و بذله‌ها ولطیفه‌ها گفتی، باشد که موانست پذیرد و وحشت نگیرد. از جمله می‌گفتم: بخت بلندت یار بود و چشم بخت بیدار که به صحبت پیری افتادی پخته، پرورده، جهاندیده، آرمیده، گرم و سرد چشیده، نیک و بد آزموده که حق صحبت می‌داند و شرط مودت بجای آورد مشفق و مهربان، خوش طبع و شیرین زبان.


 

تا توانم دلت به دست آرم
ور بیازاریم نیازارم


 

ور چو طوطى شكر بود خورشت
جان شیرین فداى پرورشت
 
نه گرفتار آمدی به دست جوانی معجب، خیره رای سرتیز، سبک پای که هر دم هوسی پزد و هر لحظه رایی زند و هر شب جایی خسبد و هر روز یاری گیرد.


 

وفادارى مدار از بلبلان چشم
كه هر دم بر گلى دیگر سرایند
 
خلاف پیران که به عقل و ادب زندگانی کنند نه بمقتضای جهل جوانی.


 

ز خود بهترى جوى و فرصت شمار
كه با چون خودى گم كنى روزگار
 
گفت: چندین برین نمط بگفتم که گمان بردم که دلش برقید من آمد و صید من شد. ناگه نفسی سرد از سر درد برآورد و گفت: چندین سخن که بگفتی در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد که وقتی شنیدم از قابله خویش که گفت: زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند، به که پیری.


 

زن كز بر مرد بى‌رضا برخیزد
بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد
 
فی الجمله امکان موفقت نبود و به مفارقت انجامید. چون مدت عدت برآمد نکاحش بستند با جوانی تند و ترشروی، تهیدست، بدخوی، جور و جفا می‌دید و رنج و عنا می‌کشید و شکر نعمت حق همچنان می‌گفت که الحمدلله که ازآن عذاب برهیدم و بدین نعیم مقیم برسیدم.


 

با این همه جور و تندخویى
بارت بكشم كه خوبرویى
 
با تو مرا سوختن اندر عذاب
به كه شدن با دگرى در بهشت
 
بوى پیاز از دهن خوبروى
نغز برآید كه گل از دست زشت
*****
 حکایت سوم
 مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی. شبی حکایت کرد مرا به عمر خویش بجز این فرزند نبوده است. درختی درین وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند. شبهای دراز در آن پای درخت برحق نالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است. شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی گفت: چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدر بمردی. خواجه شادی کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه زنان که پدرم فرتوت است.


 

سالها بر تو بگذرد كه گذار
نكنى سوى تربت پدرت
 
تو به جاى پدر چه كردى خیر
تا همان چشم دارى از پسرت
*****
 حکایت چهارم
 روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای کریوه‌ای سست مانده. پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت: چه نشینی که نه جای خفتن است. گفتم: چون روم که نه پای رفتن است؟ گفت: این نشنیدی که صاحبدلان گفته‌اند: رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن.


 

ای كه مشتاق منزلى مشتاب
پند من كار بند و صبر آموز
 
اسب تازى دو تک رود به شتاب
 اشتر آهسته مى‌رود شب و روز
*****
حکایت پنجم
 جوانى چست، لطیف، خندان، شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوع غم نیامدی و لب از خنده فراهم. روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد. بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و هوس پژمرده. پرسیدمش چگونه‌ای و چه حالت است؟ گفت تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم


 

چون پیر شدى ز كودكى دست بدار
بازى و ظرافت به جوانان بگذار
 
طرب نوجوان ز پیر مجوى
كه دگر ناید آب رفته به جوى
 
زرع را چون رسید وقت درو
نخرامید چنانكه سبزه نو
 
دور جوانى بشد از دست من
آه و دریغ آن ز من دلفروز
 
قوت سر چشمه شیرى گذشت
راضیم اكنون چو پنیرى به یوز
 
پیرزنى موى شیرى سیه كرده بود
گفتم اى مامك دیرینه روز
 
موى به تلبیس سیه كرده گیر
راست نخواهد شد این پشت كوز
 *****
حکایت ششم
وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت: مگر خردی فراموش کردی که درشتی می‌کن .


 

چه خوش گفت زالى به فرزند خویش
چو دیدش پلنگ افكن و پیل تن
 
گر از خردیت یاد آمدى
كه بیچاره بودى در آغوش من
 
نكردى در این روز بر من جفا
كه تو شیر مردى و من پیرزن
*****
حکایت هفتم
 توانگری بخیل را پسری رنجور بود. نیکخواهان گفتندش: مصلحت آن است که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: مصحف مهجور اولیتر است که گله دور.


 

دریغا گردن طاعت نهادن
گرش همره نبودى دست دادن
 
به دینارى چو خر در گل بمانند
ورالحمدى بخوانى صد بخوانند
 *****
حکایت هشتم
 پیرمردی را گفتند: چرا زن نکنی؟ گفت: با پیرزنانم عیشی نباشد. گفتند: جوانی بخواه، چون مکنت داری. گفت: مرا که پیرم با پیرزنان الفت نیست پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد؟


 

پر هفطاثله جونی می‌کند
غشغ مقری ثخی و بونی چش روشت


 

زور باید نه زر كه بانو را
گزرى دوست‌تر كه ده من گوشت
*****
حکایت نهم
 شنیده‌ام که درین روزها کهن پیری
خیال بست به پیرانه سر گیرد جفت


 

بخواست دخترکی خوبروی گوهر نام
چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت


 

چنانکه رسم عروسی بود تماشا بود
ولی به حمله اول عصای شیخ بخفت


 

کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت
مگر به خامه فولاد جامه هنگفت


 

به دوستان گله آغاز کرد و حجت ساخت
که خان و مان من این شوخ دیده پاک برفت


 

میان شوهر و زن جنگ و فتنه خاست چنان
که سر به شحنه و قاضی کشید و سعدی گفت :


 

پس از خلافت و شنعت گناه دختر نیست
تو را كه دست بلرزد، گهر چه دانی سفت


 

سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج
صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار


 

دوش چون طاووس می نازیدم اندر باغ وصل
دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار

%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%55

گلستان سعدی - باب پنجم: در عشق و جوانى

تصحیح محمد علی فروغی

سعدی


 

 


 

 


 

 


 

 


 


حکایت اول
 حسن میمندی را گفتند: سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی‌اند، چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد چنانکه با ایاز که حسنی زیادتی ندارد؟ گفت: هر چه به دل فرو آید در دیده نکو نماید.


 

هر كه سلطان مرید او باشد
گر همه بد كند نكو باشد
 
وآنكه را پادشه بیندازد
كسش از خیل خانه ننوازد


 


كسى به دیده انكار گر نگاه كند
نشان صورت یوسف دهد به ناخوبى
 
و گر به چشم ارادت نگه كنى در دیو
 فرشته‌ایت نماید به چشم، كروبى
*****
حکایت دوم
گویند خواجه‌ای را بنده‌ای نادرالحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت نظری داشت. با یکی از دوستان گفت: دریغ این بنده با حسن و شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی‌ادبی نکردی. گفت: برادر، چو اقرار دوستی کردی توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست.


 

خواجه با بنده پرى رخسار
چون درآمد به بازى و خنده
 
نه عجب كو چو خواجه حكم كند
وین كشد بار ناز چون بنده
*****
حکایت سوم
پارسایى را دیدم به محبت شخصی گرفتار، نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندانکه ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی نگفتی و گفتی:


 

كوته نكنم ز دامنت دست
ور خود بزنى به تیغ تیزم
 
بعد از تو ملاذ و ملجائى نیست
هم در تو گریزم ار گریزم
 
باری ملامتش کردم و گفتم: عقل نفیست را چه شد؛ تا نفس خسیس غالب آمد؟ زمانی بفکرت فرو رفت و گفت:


 

هر كجا سلطان عشق آمد نماند 
قوّت بازوى تقوا را محل
 
پاكدامن چون زید بیچاره‌اى
 اوفتاده تا گریبان در وحل
 *****
حکایت چهارم
 یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده، و مطمح نظرش، جایی خطرناک و مظنه هلاک؛ نه لقمه‌ای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد.


 

چو در چشم شاهد نیاید زرت
زر و خاك یكسان نماید برت
 
باری به نصیحتش گفتند: ازین خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر. بنالید و گفت:


 

دوستان گو نصیحتم مكنید
كه مرا دیده بر ارادت اوست
 
جنگ‌جویان به زور و پنجه و كتف
 دشمنان را كشند و خوبان دوست
 
شرط مودت نباشد به اندیشه جان، دل از مهر جانان برگرفتن.


 

تو كه در بند خویشتن باشى
عشق باز دروغ زن باشى
 
گر نشاید به دوست ره بردن
شرط یارى است در طلب مردن
 
گر دست رسد كه آستینش گیرم
ورنه بروم بر آستانش میرم
 
متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت بروزگار او، پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد.


 

دردا كه طبیب صبر مى‌فرماید
 وین نفس حریص را شكر مى‌باید
 
آن شنیدى كه شاهدى بنهفت
با دل از دست رفته‌اى مى‌گفت
 
تا تو را قدر خویشتن باشد
 پیش چشمت چه قدر من باشد
 
آورده‌اند که مر آن پادشه‌زاده که مملوح نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان، مداومت می‌نماید خوش طبع و شیرین زبان، و سخن‌های لطیف می‌گوید و نکته‌های بدیع ازو می‌شنوند؛ و چنین معلوم همی شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد. پسر دانست که دل آویخته اوست و این گرد بلا انگیخته او. مرکب به جانب او راند. چون دید که نزدیک او عزم دارد . بگریست و گفت:


 

آن كس كه مرا بكشت باز آمد پیش
مانا كه دلش بسوخت بر كشته خویش
 
چندان که ملاطفت کرد و پرسیدش: از کجایی و چه نامی و چه صنعت دانی. در قعر بحر مودت چنان غریق بود که مجال نفس نداشت.


 

اگر خود هفت سبع از بر بخوانى
چو آشفتى الف ب ت ندانى
 
گفتا: سخنی با من چرا نگویی که هم از حلقه درویشانم بل که حلقه به گوش ایشانم. آنگه به قوت استیناس محبوب از میان تلاطم امواجِ محبت سر برآورد و گفت:


 

عجب است با وجودت كه وجود من بماند
تو به گفتن اندر آیى و مرا سخن بماند
 
این بگفت و نعره‌ای زد و جان به حق تسلیم کرد.


 

عجب از كشته نباشد به درِ خیمه دوست
عجب از زنده كه چون جان به در آورد سلیم
 *****
حکایت پنجم
یکی از متعلمان، کمال بهجتی بود، و معلم از آنجا که حسّ بشریت است با حسن بشره او معاملتی داشت؛ و وقتی به خلوتش دریافتی گفتی:


 

نه آنچنان به تو مشغولم اى بهشتى روى
كه یاد خویشتنم در ضمیر مى آید
 
ز دیدنت نتوانم كه دیده در بندم
و گر مقابله بینم كه تیر مى‌آید
 
باری پسر گفت: آنچنان که در آداب درس من نظری می‌فرمایی، در آداب نفسم نیز تأمل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی نماید بر آنم اطلاع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم. گفت: ای پسر، این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با توست جز هنر نمی بینم.


 

چشم بداندیش كه بر كنده باد
عیب نماید هنرش در نظر
 
ور هنرى دارى و هفتاد عیب
دوست نبیند بجز آن یك هنر
*****
حکایت ششم
شبی یاد دارم که یاری عزیز از در درآمد. چنان بی‌خود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد.


 

سَرى طَیفُ من یَجلُو بِطلُعتهَ الدُجى
شگفت آمد از بختم كه این دولت از كجا
 
نشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی؟ گفتم: به دو معنی: یکی آنکه گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آنکه این بیتم به خاطر بود:


 

چون گرانى به پیش شمع آید
خیزش اندر میان جمع بكش
 
ور شكر خنده یى ست شیرین لب
آستینش بگیر و شمع بكش
*****
حکایت هفتم
 یکی، دوستی را که زمانها ندیده بود گفت: کجایی که مشتاق بوده‌ام؟ گفت: مشتاقی به که ملولی.


 

دیر آمدى اى نگار سرمست
زودت ندهیم دامن از دست
 
معشوقه كه دیر دیر بینند
آخر كم از آنكه سیر بینند
 
شاهد که با رفیقان آید، بجفا کردن آمده است؛ بحکم آنکه از غیرت و مضادّت خالی نباشد.
اذا جئتنی فی رفقة لتزورنی
و ان جئت فی صلح فانت محارب


 

 بیک نفس که برآمیخت یار با اغیار
بسی نماند که غیرت وجود من بکشد


 

به خنده گفت كه من شمع جمعم اى سعدى
مرا از آن چه كه پروانه خویشتن بكشد
 *****
حکایت هشتم
یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی، چون دو بادام مغز در پوستی، صحبت داشتیم. ناگاه اتفاق مغیب افتاد. پس از مدتی که باز آمد، عتاب آغاز کرد که درین مدت قاصدی نفرستادی. گفتم: دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.


 

یار دیرینه مرا گو بزبان توبه مده
که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن


 

رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند
باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن
*****
حکایت نهم
دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش برملا افتاده. جور فراوان بردی و تحمل بی‌کران کردی. باری به لطافتش گفتم: دانم که تو را در مودت این منظور علتی و بنای محبت برزلّتی نیست. با وجود چنین معنی، لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی‌ادبان بردن. گفت: ای یار، دست عتاب از دامن روزگارم بدار؛ بارها درین مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهل‌تر آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند: دل بر مجاهده نهادن آسانترست که چشم از مشاهده برگرفتن.


 

هر كه بى او به سر نشاید بُرد
گر جفایى كند بباید بُرد
 
روزى از دست گفتمش زنهار
چند از آن روز گفتم استغفار
 
نكند دوست زینهار از دوست
 دل نهادم بر آنچه خاطر اوست
 
گر بلطفم به نزد خود خواند
 ور به قهرم براند او داند
*****
 حکایت دهم
در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی، با شاهدی سر و سرّی داشتم؛ بحُکم آنکه حلقی داشت طَیبُ الَادا و خَلقی کالبدرِ اذا بدا.
آ
آنكه نباتِ عارضش آب حیات مى‌خورد
در شكرش نگه كند هر كه نبات مى‌خورد
 
اتفاقا بخلاف طبع، از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم. دامن ازو درکشیدم و مهره برچیدم و گفتم:


 

برو هر چه مى‌بایدت پیش گیر
 سر ما ندارى سَرِ خویش گیر
 
شنیدمش همى‌رفت و مى‌گفت:


 

شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نكاهد
 
این بگفت و سفر کرد؛ و پریشانی او در من اثر.


 

فقدت زمان الوصل والمرة جاهل
بقدر لذیذ العیش قبل المصائب


 

باز آى و مرا بكش كه پیشت مردن
خوشتر كه پس از تو زندگانى كردن
 
اما به شکر و منّت، باری پس از مدتی بازآمد. آن حلق داوودی متغیر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازار حُسنش شکسته. متوقع که در کنارش گیرم. کناره گرفتم و گفتم:


 

آن روز كه خطِ شاهدت بود
صاحب نظر از نظر براندى
 
امروز بیامدى به صلحش
كش فتحه و ضمه بر نشاندى
 
تازه بهارا ورقت زرد شد
دیگ منه كآتش ما سرد شد
 
چند خرامى و تكبر كنى
دولت پارینه تصور كنى
 
پیش كسى رو كه طلبكار تست
 ناز بر آن كن كه خریدار تست
 
سبزه در باغ گفته‌اند خوشست
 داند آن كس كه این سخن گوید
 
یعنى از روى نیكوان خط سبز
دل عشاق بیشتر جوید
 
بوستان تو گندنا زاریست
بس كه بر مى‌كنى و مى‌روید
 
گر صبر كنى ور نكنى موى بناگوش
 این دولت ایام نكویى به سر آید
 
گر دست به جان داشتمى همچو تو بر ریش
 نگذاشتمى تا به قیامت كه برآید
 
سؤ ال كردم و گفتم جمال روى ترا
چه شد كه مورچه بر گرد ماه جوشیدست
 
جواب داد ندانم چه بود رویم را
مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیدست
*****
حکایت یازدهم
 یکی را پرسیدند از مستعربان بغداد: ما تقول فی المرد؟ گفت: لاخیر فهیم مادام احدُ هُم لطیفا یتخاشن فاذا خشن یتلاطف. یعنی چندانکه خوب و لطیف و نازک اندامست درشتی کند و سختی؛ چون سخت و درشت شد، چنانکه بکاری نیاید تلطف کند و درشتی نماند.


 

مرد آنگه كه خوب و شیرین است
تلخ گفتار و تند خوى بود
 
چون به ریش آمد و به لعنت شد
مردم آمیز و مهرجوى بود
*****
حکایت دوازدهم
 یکی را از علما پرسیدند که یکی با ماه روییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته، و نفس طالب و شهوت غالب، چنانکه عرب گوید: التمر یانع والناطور غیر مانع هیچ باشد که به قوّت پرهیزگاری ازو بسلامت بماند. گفت: اگر از مه رویان بسلامت بماند از بدگویان نماند.


 

وان سلم الانسان من سوة نفسه
فمن سوة ظن المدعی لیس یسلم


 

شاید پس كار خویشتن بنشستن
لیكن نتوان زبان مردم بستن
*****
حکایت سیزدهم
 طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده می‌برد و می‌گفت: این چه طلعت مکروه است و هیات ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون ؟ یا غراب البین، یا لیت بینی، و بینک بعد المشرقین .


 

على الصباح به روى تو هر كه برخیزد
صباح روز سلامت بر او مسا باشد
 
بد اخترى چو تو در صحبت تو بایستى
ولى چنین كه تویى در جهان كجا باشد
 
عجب آنکه غراب از مجاورت طوطی هم بجان آمده بود و ملول شده، لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدیگر همی مالید که این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون، لایق قدر من آنستی که با زاغی به دیوار باغی بر خرامان همی رفتمی.


 

پارسا را بس این قدر زندان
كه بود هم طویله رندان
 
بلی تا چه کردم که روزگارم بعقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خودرای، ناجنس، خیره درای، به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است.


 

كس نیاید به پاى دیوارى
كه بر آن صورتت نگار كنند
 
گر تو را در بهشت باشد جاى
دیگران دوزخ اختیار كنند
 
این ضرب المثل بدان آوردم تا بدانی که صد چندان که دانا را از نادان نفرت است نادان را از دانا وحشت است.


 

زاهدى در سماع رندان بود
زان میان گفت شاهدى بلخى
 
گر ملولى ز ما ترش منشین
كه تو هم در میان ما تلخى
 
جمعى چو گل و لاله به هم پیوسته
تو هیزم خشك در میانى رسته
 
چون باد مخالف و چو سرما ناخوش
چون برف نشسته اى و چون یخ بسته
*****
حکایت چهاردهم
 رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی‌کران حقوق صحبت ثابت شده. آخر بسبب نفعی اندک آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد و با این همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنیدم روزی دوبیت از سخنان من در مجمعی همی گفتند:


 

نگار من چو در آید به خنده نمكین
نمك زیاده كند بر جراحت ریشان
 
چه بودى ار سر زلفش به دستم افتادى
چو آستین كریمان به دست درویشان
 
طایفه درویشان بر لطف این سخن نه که بر حسن سیرت خویش آفرین بردند و او هم درین جمله مبالغه کرده بود و بر فوت صحبت قدیم تأسف خورده و به خطای خویش اعتراف نموده. معلوم کردم که از طرف او هم رغبتی هست. این بیتها فرستادم و صلح کردیم.


 

نه ما را در میان عهد و وفا بود
جفا كردى و بد عهدى نمودى
 
به یك بار از جهان دل در تو بستم
ندانستم كه برگردى به زودى
 
هنوزت گر سر صلح است بازآى
كز آن مقبولتر باشى كه بودى
*****
 حکایت پانزدهم
 یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت؛ و مادر زن فرتوت به علت کابین در خانه متمکن بماند، و مرد از مُحاورت او بجان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدندش.
یکی گفتا: چگونه‌ا‌ی در مفارقت یار عزیز؟ گفت: نادیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادر زن.


 

گل به تاراج رفت و خار بماند
گنج برداشتند و مار بماند
 
دیده بر تارك سنان دیدن
خوشتر از روى دشمنان دیدن
 
واجب است از هزار دوست برید
تا یكى دشمنت نباید دید
*****
 حکایت شانزدهم
 یاد دارم که در ایام جوانی، گذر داشتم به کویی و نظر با رویی. در تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی، و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی، از ضعف بشریت تاب آفتاب هَجیر نیاوردم و التجا به سایه دیواری کردم، مترقب که کسی حُر تموز از من به بَردِ آبی فرونشاند، که همی ناگاه از ظلمت دهلیز خانه‌ای روشنی بتافت؛ یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید، چنانکه در شب تاری صبح برآید یا آب حیات از ظلمات بدر آید، قدحی برفاب بر دست و شکر درآن ریخته و به عرق برآمیخته. ندانم به گلابش مُطیب کرده بود یا قطره‌ای چند از گل رویش در آن چکیده. فی الجمله، شراب از دست نگارینش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم.


 

ظما بقلبی لا یکاد یسیغه
رشف الزلال ولو شربت بحورا


 

خرم آن فرخنده طالع را كه چشم
بر چنین روى اوفتد هر بامداد
 
مست می بیدار گردد نیم شب
مست ساقى روز محشر بامداد
*****
 حکایت هفدهم
 سالى محمد خوارزمشاه، رحمه الله علیه، با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد. به جامع کاشغر درآمدم؛ پسری دیدم نَحوی بغایت اعتدال و نهایت جمال، چنانکه در امثال او گویند.


 

معلمت همه شوخى و دلبرى آموخت
جفا و ناز و عتاب و ستمگرى آموخت
 
من آدمى به چنین شكل و خوى و قد و روش
ندیده‌ام مگر این شیوه از پرى آموخت
 
مقدمه نحو زمخشری، در دست داشت و همی خواند: ضَربَ زید عمروا و کان المتعدی عمروا. گفتم: ای پسر، خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقیست. بخندید و مولدم پرسید؟ گفتم: خاک شیراز. گفت: از سخنان سعدی چه داری؟ گفتم:


 

بلیت بنحوی یصول مغاضبا
علی کزید فی مقابله العمرو


 

علی جر ذیل یرفع راسه
و هل یستقیم الرفع من عامل الجر


 

لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: غالب اشعار او درین زمین، به زبان پارسیست، اگر بگویی بفهم نزدیکتر باشد. کلم االناس علی قدر عقولهم. گفتم:


 

طبع تو را تا هوس نحو كرد
صورت صبر از دل ما محو كرد
 
اى دل عشاق به دام تو صید
ما به تو مشغول تو با عمرو و زید
 
بامدادان که عزم سفر مصمم شد، گفته بودندش که فلان سعدیست. دوان آمد و تلطف کرد و تأسف خورد که چندین مدت چرا نگفتی منم، تا شکر قدوم بزرگان را، میان بخدمت ببستمی . گفتم: با وجودت زمن آواز نیاید که منم. گفتا: چه شود گر درین خطه، چندین بر آسایی تا بخدمت مستفید گردیم؟ گفتم: نتوانم. بحکم این حکایت:


 

بزرگى دیدم اندر كوهسارى
قناعت كرده از دنیا به غارى
 
چرا گفتم به شهر اندر نیایى
كه بارى بندى از دل برگشایى
 
بگفت آنجا پریرویان نغزند
 چو گل بسیار شد پیلان بلغزند
 
این را بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم.


 

بوسه دادن به روى دوست چه سود
 هم در این لحظه كردنش به درود
 
سیب گویى وداع بستان كرد
 روى از این نیمه سرخ و زان سو زرد
 
ان لم امت یوم الوداع تاسفا
لاتحسبونی فی المودة منصفا
*****
 حکایت هجدهم
 خرقه‌پوشی، در کاروان حجاز همراه ما بود. یکی از امرای عرب، مر او را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خفاجه ناگاه برکاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند؛ فریاد بی‌فایده خواندن.


 

گر تضرع كنى و گر فریاد
دزد زر باز پس نخواهد داد
 
مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر در او نیامده. گفتم: مگر معلوم تو را دزد نبرد؟ گفت: بلی بردند ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته دلی باشد.


 

نباید بستن اندر چیز و كس دل
كه دل برداشتن كارى است مشكل
 
گفتم: مناسب حال من است این چه گفتی، که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودت تا بجایی که قبله چشمم جمال او بودی، و سود سرمایه عمرم وصال او.


 

مگر ملائكه بر آسمان و گرنه بشر
به حسن صورت او در زمی نخواهد بود


 

به دوستی که حرامست بعد ازو صحبت
که هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود
 
ناگهی پای وجودش به گل اجل فرو رفت، و دود فراق از دودمانش برآمد. روزها بر سر خاکش مجاورت کردم، وز جمله که بر فراق او گفتم:


 

كاش كان روز كه در پاى تو شد خار اجل
دست گیتى بزدى تیغ هلاكم بر سر
 
تا درین روز جهان بى تو ندیدى چشمم
 این منم بر سر خاك تو كه خاكم بر سر
 
آنكه قرارش نگرفتى و خواب
 تا گُل و نسرین نفشاندى نخست
 
گردش گیتى گُل رویش بریخت
 خاربنان بر سر خاكش برُست
 
بعد از مفارقت او، عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس درنوردم و گرد مجالست نگردم .
 *****
 حکایت نوزدهم
 یکی را از ملوکِ عرب، حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند، که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است، و زمام عقل از دست داده. بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت، که در شرفِ نفسِ انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی؟ گفت:


 

و رب صدیق لامنی فی ودادها
الم یرها یوما فیوضح لی عذری


 

كاش آنانكه عیب من جستند
رویت اى دلستان بدیدندی
 
تا به جاى ترنج در نظرت
بى خبر دستها بریدندى
 
تا حقیقت معنی بر صورت دعوی، گواه آمدی. فذلكن الذى لمتننى فیه. ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورتست موجب چندین فتنه، بفرمودش طلب کردن. در احیاة عرب بگردیدند و بدست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند. ملک در هیات او نظر کرد؛ شخصی دید سیه فام باریک اندام. در نظرش حقیر آمد؛ بحکم آنکه کمترین خدام حرم او بجمال ازو در پیش بودند و بزینت بیش. مجنون بفراست دریافت، گفت: از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سرّ مشاهده او بر تو تجلی کند.


 

ما مرمن ذکرالحمی بمسمعی
لو سمعت ورق الحمی صاحت معی


 

یا مشعر الخلان قولوا للمعا
فا لست تدری ما بقلب الموجع


 

تندرستان را نباشد درد ریش
جز به هم دردى نگویم درد خویش
 
گفتن از زنبور بى‌حاصل بود
با یكى در عمر خود ناخورده نیش
 
تا تو را حالى نباشد همچو ما
 حال ما باشد تو را افسانه پیش
 
سوز من با دیگرى نسبت نكن
 او نمك بر دست و من بر عضو ریش
 *****
حکایت بیستم
قاضی همدان را، حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود، و نعل دلش در آتش. روزگاری در طلبش متلهف بود و پویان، و مترصد و جویان، و بر حسب واقعه گویان:


 

در چشم من آمد آن سهی سرو بلند
بربود دلم زدست و درپای فکند


 

این دیده شوخ می‌کشد دل به کمند
خواهی که به کس دل ندهی دیده‌ ببند


 

شنیدم که درگذری پیش قاضی آمد؛ برخی ازین معامله بسمعش رسیده و زایدالوصف رنجیده دشنام بی‌تحاشی داد و سقط گفت، و سنگ برداشت و هیچ از بی‌حرمتی نگذاشت. قاضی یکی را گفت از علمای معتبر که هم عنان او بود


 

آن شاهدی و خشم گرفتن بینش
وان عقده بر ابروی ترش شیرینش


 

در بلاد عرب گویند: ضرب الحبیب زبیب


 

از دست تو مشت بر دهان خوردن
خوشتر که بدست خویش نان خوردن


 

همانا کز وقاحت او بوی سماحت همی آید


 

انگور نو آورده ترش طعم بود
روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد


 

این بگفت و به مسند قضا باز آمد. تنی چند از بزرگان عدول، در مجلس حکم او بودندی . زمین خدمت ببوسیدند، که به اجازت سخنی بگوییم؛ اگر چه ترک ادبست، و بزرگان گفته‌اند:


 

نه در هر سخن بحث کردن رواست
خطا بر بزرگان گرفتن خطاست


 

الا بحکم آنکه، سوابقِ انعام خداوندی ملازم روزگار بندگانست، مصلحتی که بینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد. طریق صواب آنست که با این پسر، گرد طمع نگردی و فرش وَلَع در نوردی. که منصب قضا پایگاهی منیع است تا به گناهی شنیع ملوّث نگردانی؛ و حریف اینست که دیدی و حدیث اینکه شنیدی


 

یکی کرده بی آبرویی بسی
جه غم دارد از آبروی کسی


 

بسا نام نیکوی پنجاه سال
که یک نام زشتش کند پایمال


 

قاضی را نصیحت یاران یکدل پسند آمد، و بر حُسن رای قوم، آفرین خواند و گفت: نظر عزیزان در مصلحت حال من، عین صوابست و مساله بی‌جواب؛ ولیکن:


 

ملامت کن مرا چندان که خواهی
که نتوان شستن از زنگی سیاهی


 

از یاد تو غافل نتوان کرد بهیچم
سر کوفته مارم نتوانم که نپیچم


 

این بگفت و کسان را به تفحص حال وی برانگیخت، و نعمت بی‌کران بریخت. و گفته‌اند هر که را زر در ترازوست، زور در بازوست؛ وانکه بردینار دسترس ندارد، در همه دنیا کس ندارد.


 

هر که زر دید سر فرو آورد
ور ترازوی آهنین دوشست


 

فی‌الجمله، شبی خلوتی میسر شد و در آن شب شحنه را خبر شد. قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتی و بترنم گفتی:


 

امشب مگر به وقت نمی‌خواند این خروس
عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس


 

یک دم که دوست فتنه خفته است زینهار
بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس


 

تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح
یا از در سرای اتابک غریو کوس


 

لب بر لبی چو چشم خروس ابلهی بود
برداشتن، بگفتن بیهوده خروس


 

قاضی در این حالت که یکی از متعلقان درآمد و گفت: چه نشستی، خیز و تا پای داری گریز، که حسودان بر تو دقّی گرفته‌اند؛ بل که حقی گفته تا مگر آتش فتنه که هنوز اندکست بآب تدبیری فرونشانیم؛ مبادا که فردا چو بالا گیرد عالمی فرا گیرد. قاضی متبسم درو نظر کرد و گفت:


 

پنجه در صید برده ضیغم را
چه تفاوت کند که سگ لاید


 

روی در روی دوست کن بگذار
تا عدو پشت دست می‌خاید


 

ملک را هم در آنشب آگهی دادند، که در ملک تو چنین منکری حادث شده است چه فرمایی؟ ملک گفتا: من او را از فضلای عصر می‌دانم و یگانه روزگار، باشد که معاندان در حق وی خوضی کرده‌اند، این سخن در سمع قبول من نیاید، مگر آنگه که معاینه گردد. که حکما گفته‌اند:


 

بتندی سبک دست بردن بتیغ
بدندان برد پشت دست دریغ


 

شنیدم که سحرگاهی با تنی چند خاصان، ببالین قاضی فراز آمد. شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و می‌ ریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی، بی‌خبر از مُلک هستی. بلطف اندک اندک بیدار کردش که خیز آفتاب برآمد. قاضی دریافت که حال چیست. گفتا: از کدام جانب برآمد؟ گفت: از قِبل مشرق. گفت: الحمدلله که دَرِ توبه همچنان بازست بحکم حدیث که لایغلق علی العباد حتی تطلع الشمس من مغربها استغفرک اللهم و اتوب الیک.


 

این دو چیزم برگناه انگیختند
بخت نافرجام و عقل ناتمام


 

گر گرفتارم کنی مستوجبم
ور ببخشی عفو بهتر کانتقام


 

ملک گفتا، توبه درین حالت که بر هلاک اطلاع یافتی سودی نکند. فلم یک ینفعهم ایمانهم لما راوا باسنا.


 

چه سود از دزدی آنگه توبه کردن
که نتوانی کمند انداخت برکاخ


 

بلند از میوه گو کوتاه کن دست
که کوته خود ندارد دست برشاخ


 

ترا با وجود چنین منکری که ظاهر شد، سبیل خلاص صورت نبندد. این بگفت و موکلان در وی آویختند. گفتا: که مرا در خدمت سلطان یکی سخن باقیست. ملک بشنید و گفت: این چیست؟ گفت:


 

بآستین ملالی که بر من افشانی
طمع مدار که از دامنت بدارم دست


 

اگر خلاص محالست ازین گنه که مراست
بدان کرم که تو داری امیدواری هست


 

ملک گفت: این لطیفه بدیع آوردی و این نکته غریب گفتی، ولیکن محال عقلست و خلاف شرع، که ترا فضل و بلاغت، امروز از چنگ عقوبت من رهایی دهد. مصلحت آن بینم که ترا از قلعه بزیر اندازم تا دیگران نصیحت پذیرند و عبرت گیرند. گفت: ای خداوند جهان، پرورده نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کرده‌ام دیگری را بینداز، تا من عبرت گیرم. ملک را خنده گرفت و به عفو از خطای او درگذشت، و متعندان را که اشارت بکشتن او همی کردند گفت:


 

هر که حمال عیب خویشتنید
طعنه بر عیب دیگران مزنید
*****
حکایت بیست و یکم


 

 جوانى پاکباز پاکرو بود
که با پاکیزه رویی در گرو بود


 

چنین خواندم که در دریای اعظم
به گردابی درافتادند با هم


 

چو ملاح آمدش تا دست گیرد
مبادا كاندر آن حالت بمیرد
 
همى گفت از میان موج و تشویر
مرا بگذار و دست یار من گیر
 
در این گفتن جهان بر وى بر آشفت
شنیدندش كه جان مى داد و مى گفت :
 
حدیث عشق از آن بطال منیوش
كه در سختى كند یارى فراموش
 
چنین كردند یاران زندگانى
ز كار افتاده بشنو تا بدانى
 
كه سعدى راه و رسم عشقبازى
چنان داند كه در بغداد تازى
 
اگر مجنون لیلى زنده گشتى
حدیث عشق از این دفتر نبشتى